![]() |
![]() |
|
| شکستن قلب منو هرکی تونست تجربه کرد!!! |
|
روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابانی کم رفت و آمدی می گذشت. ناگهان از بین 2 اتومبیل پارک شده در کنار خیابان یک پسر بچه آجری به سمت او پرتاب کرد. پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد , مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرک رفت و او را سرزنش کرد. پسرک گریان با تلاش فراوان بلاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو , جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند. پسرک گفت اینجا خیابتن خلوتی ست و به ندرت کسی از آن عبور می کند. برادر بزرگم از روی صندلی چرخ دارش به زمین افتاد و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم. برای اینکه شما را متوقف کنم , ناچار شدم از پاره آجر استفاده کنم. مرد بسیار متاثر شد و از پسرک عذر خواهی کرد " مرد پسرک را بلند کرد و روی صندلی نشاند و سوار اتومبیل گران قیمتش شد و به آرامی به راهش ادامه داد. در زندگی چنان با سرعت حرک نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه ما آجر به سویتان پرتاب کنند! خداد در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می زند, اما بعضی وقت ها , زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم , او مجبور می شود آجری به سوی ما پرتاب کند. این انتخاب خود ماست که گوش کنیم یا نه. |
|
+ آواز دل عاقش در
پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 18:34 توسط محسن |
|
|
صفحه نخست ارتباط شما با من آرشیو |
| درباره وبلاگ |
گفتمش دل می خری؟! پرسید چند؟ گفتمش دل مال تو تنها بخند!!! خنده ای کرد و دل از دستم ربود. تا به خود باز آمدم او رفته بود... دل از دستانش به خاک افتاده بود ‘ جای پایش روی دل جا مانده بود
|
| باحاله |
|
خیلی باحاله آرشیو پیوندهای روزانه |
| برای شما |
|
نظر يادت نره :-* آهای تو که این همه دوری از من (دختر تنها.. ستاره من |
|
RSS
|